تبعات پخش فیلم سالهای مشروطه از صداوسیما
سید محمد جواد پردستان
با پخش فیلم سالهای مشروطه ازصدا و سیما و بررسی جزئیات آن ، بحث درمورد آثار و تبعات این فیلم در نگاه مخالفان و موافقان آن، کارشناسان،خبرنگاران و اقشار مختلف مردم به اوج خود رسیده است.
موافقان این فیلم آنرا ضرورتی برای جراحی مشروطه می دانند. و تاکید شان بجاست ؟زیرا این فیلم تاریخی وتحریف شده در بلند مدت آثر او بر نسل حاضر و آینده پدیدار خواهد شد.
در مقابل مخالفان استدلال می کنند اگر به لزوم ساماندهی استفاده ی صحیح از منابع تاریخی توجه نشود قطعاٌ تاریخ ایران زمین در آینده دچار مشکل می شود و سرمایه های ملی از دست خواهند رفت. همانگونه که دیدیم در این فیلم چگونه اسطوره های مشروطه و مفاخر چند قوم چگونه به چالش کشیده شدند وچگونه کتیبه های موجود مظلوم واقع شدند.البته اگر اینگونه فیلم ها مورد نقد منصفانه و جدی واقع نشوند چه بسا بزودی شاهد تاریخ نویسان وفیلم سازانی خواهیم بود که همه چیز را وارونه وبدور از واقعیت جلوه دهند و اقوام اصیل ایرانی را با چالش هایی جدی مواجه کنند.
همچنین مخالفان استدلال می کنند هر چند که ممکن است اجرای این قبیل فیلم ها نیز ضرورت داشته باشد ، اما اجرای آن بدین گونه نیز می تواند تبعات منفی فراوانی را به همراه داشته باشد.
لذا از طرفی دیگر ما را با موافق ومخالف کاری نیست بلکه از روی رسالت خبری چند نکته را که بسیار حائز اهمیت است و در این فیلم هرگز به آن پرداخته نشده می پردازیم:
۱-کتبیه نگاران پیرغار ،از تحریف نویسان تاریخ مشروطه ودست اندر کاران این فیلم می پرسند پیرغارکجاست؟
من که آنرا به چشم خویش دیده ام، پاسخ می دهم ؛ یکی از مناطق دیدنی وسیاحتی شهرستان فارسان در استان چهارمحال و بختیاری استکه در ایام نوروز پذیرای علاقه مندان به طبیعت است که در دامنه این منطقه سیاحتی« دو سنگ نوشته بزرگ متعلق به زمان دلاور مردان مشروطه خواه بختیاری است که این غار را پس ازتجمع و رایزنی با سران نهضت مشروطه به فرماندهی سرداراسعدبختیاری اردوگاه خود قرار داده و عازم فتح تهران شدند . تفرجگاه پیر غار فارسان در فاصله ۴۰ کیلومتری شهرکرد واقع شده است
۲-نسل حاضر وآینده از ما می پرسند سرداراسعد بختیاری کیست ومشروطه چیست؟
دست نوشته های تاریخ و اسناد ایران زمین و شعرای آزادیخواه پاسخ می دهند:« مرحوم حاج علی قلی خان سرداراسعد دوم فرزند حسینقلی خان ایلخانی این جعفرقلی خان ابن حبیب اله خان ابن ابدال خان ابن علی صالح خان ابن عبدخلیل آقاابن خسروآقا ابن حیدر لرستانی است.
حیدرلرستانی کی بود؟همان رئیس طایفه پاپی بوده که شش برادرش دریک شبیخون درلرستان کشته شدند وتمام املاک واحشامی که داشتند به غارت بردند،حیدرونوکرش که جهت شکاربه کوه رفته بودند.ازین معرکه جان سالم بدر برد.وازبیراهه خود رابه ایل زراسوند (یکی ازطوایف بزرگ دورکی هفت لنگ )دربختیاری رسانید.وپس ازمدتی همزیستی بااین طایفه ازمیان آنها زن اختیار کرد.وازرفتن به لرستان بکلی منصرف شد.زراسوند چگونه به بختیاری پیوست ؟(نقل قول از دکتر جزایری ) طایفه زراسوند براساس تحقیقات بعمل آمده نیز دوبرادربودندکه ازطرف دریای خزروارد قوم بختیاری شدند که درابتدا به برادران (خزری وخزرسرخ) شهرت داشتند سپس بعلت استحاله درگویش اصیل بختیاری به (خدری وخدرسرخ)امروزه مشهور هستند.
تفاوت زراسوند ونسل حیدر لرستانی بابختیاریها ی اصیل:
بختیاریهای اصیل افرادی هستند،صبور،شکیب،اهل مدارا،غریب نواز،ولی زراسوند ونسل حیدرعلاوه بر غریب نوازی افرادی بسیارقاطع ،جسور،شجاع ،شفاف گو،زیرک بادرایت هستندکه ازکشته شدن
عبد خلیل آقا تا اتحاد هفت لنگ صاحب منصب خانی نبودند .
نقل ازسردار اسعد :عبد خلیل آقا به همراه هفتادنفر دیگر در یکی ازجنگلهای محلی که هفت شبانه روز بطول انجامید به دست چهارلنگ ها کشته می شوند وفرزندش علی صالح خان درآن زمان جوانی نابالغ بود.ولی عبد خلیل آقا برادر دیگری «بنام احمد» ازطرف مادر داشت .که بعد از فوتش کلاهی از «لت »(پاچه ای از موی بز )برسرگذاشت وعهد کرد تاخونخواهی برادراین کلاه خشن راازسر برندارند .که سرانجام درمجلس عزای یکی از بزرگان هفت لنگ سخنانی شورانگیز برزبان آورد وازمیان زنان یکی به پا خاست وگفت:«احمد بیشترازاین بااین مردان سخن مگوی من غیرت ومردانگی درآنها نمی بینم .من یک تنه حاضرم که دراین موقع به تو کمک کنم»سپس مشک آبی به دوش انداخت وگفت :«صلاحی غیرازاین ندارم ،اینک تو شمشیر خود بیاویزتاباهم به جنگ مردان چهارلنگ شتابیم .باشد که بعد ازهلاکت من وتولکه ی تاریخی ازبرای مردم هفت لنگ به روزگاران باشد.»سخنان این زن برآن جماعت اثرغریبی گذاشت وباعث جنگ بزرگی به خونخواهی «عبدالخلیل آقا» دربین چهارلنگ وهفت لنگ شد.»پس ازاین جنگ فرزندان«احمد که ازنزدیکان سرداراسعد هستند به طایفه ی «احمد خسروی» مشهورند.وعلی صالح خان فرزند عبدخلیل آقا نیز پس ازآنکه به رشد ورشادت رسید به کارهای بزرگی انجام داد.وازطرف نادرشاه افشار به مراتب سرداری ،لقب خانی مفتخرشد.
نکته :
البته شایان ذکر است که ریاست ایلخانی بختیاری ازدورا ن صفویه تا زندیه برعهده ی فرزندان جهانگیر خان آسترکی بوده است .که پس ازکشته شدن ابوالفتح خان ، لذاکریم خان زندکه به اسم شاه اسماعیل صفوی سلطنت می کرد.فرمان«ایلخانی »راازطرف شاه اسماعیل به «ابدال خان » پسر علی صالح خان داد.
متن فرمان کریم خان زندبه ابدال خان بختیاری فرمان عالی شد آنکه چون عالیجاه رفیع جایگاه شوکت وجلالت دستگاه،شهامت ونبالت (صاحب نجابت ،نیک وغیب ،آگاهی ،بیداری ،دقت) اشتباه عقیدت واخلاص جایگاه ابدال خان بختیاری بعدازتفضلات جناب حضرت باری به توجهات خاطر فیض مظاهرعالی مستظهر و امیدوار بوده بداند که بعد از انتظام مهام مملکت فارس و کهگلویه الی بنادر وسواحل،موکب رفیع کوکب عالی به عزم یورش عراق و قلع وقمع اعادی پرنفاق عنان عزیمت به صُِوب دارالسلطنه مزبور،مقررایات عز وشأن و کیفیت قرار آزاد بد نهاد را از دارالسطنه ی مزبور،به مجرد استماع حرکت موکب نصرت نشان البته تا بحال استماع نموده خواهند بود و چون حال الحمدوالله و المنه ابواب ونشاط گشاده و روز ادعای بدسگال تیره و دست اقبال به کلام عالی چیره و منظور نظر خورشید اثرهم آن است که من بعد لازمه ی محبت و مهربانی نسبت به آن عالیجاه و «عموم بختیاری » بعمل آورده لت نانی که جناب اقدس الهی عطا فرماید ،از ایشان دریغ نداشته با یکدیگر به مصرف برسانیم. لهذا می باید به وصول فرمان مطاع و ورود و حصول اطلاع بر مضمون من جمیع الجهات خاطر خود را به حقیقت کلام عالی جمع داشته و در کمال خاطر جمیع به اتفاق سایرخوانین وسلاطین بختیاری روانه ی حضور که به عنایت الله بعد از ورود آن عالیجاه شکوت دستگاه نوعی مراعات ومهربانی فرماییم که محسود اقران وامثال گردند ودر این باب قدغن تام لازم دانسته و در عهده شناسند .
به تاریخ شهر ربیع الاول ۱۱۴۹ه.مصادف با ۱۷۳۶ میلادی
یامن هو به رجاه کریم
گفتنی است دراین هنگام چهارلنگ و هفت لنگ باهم متحد شده بودند و در پرتو این اتحاد علیمردان خان اول توانست یک شب «شاه»ایران باشد.
پاره پاره کردن ابدال خان بدستور آقامحمدخان قاجار
آقامحمد خان قاجار درهنگام سلطنت خود دوجنگ با بختیاری نمود. در جنگ اول بدلیل متحد بودن چهارلنگ وهفت لنگ شکست سنگینی خورد. ولی در جنگ دوم با وعده های دورغین ،بعضی از خوانین بختیاری را فریب داد. و با این تدبیر بختیاریها از جنگ ومجادله و مبارزه با او روی گردان شدند.
وتنها ابدال خان در مقابل آقامحمدخان قاجار ایستاد و جنگید و درحالیکه زخم های فراوانی بر تن داشت «اسیرآقامحمدخان » شد. پس از آنکه ابدال خان را نزد او آوردند فحاشی زیادی به او نمود ، ابدال خان در جواب گفت:«قدرت خدای راست که مثل من مردی را در برابر چون تو عجوزه ای دست بسته به پای داشته».
آقامحمدخان قاجار از این حرف خشمگین شد و دستور به غلامان خویش داد تا او را زنده زنده ،پاره پاره کردند وکشتند.
بعدازابدال خان برادرکشی حاصل واژه ی«ایلخانی»شد.
ازاینجا به بعد لازم است اهل قلم نگاهی «آسیب شناسی»به قوم بختیاری داشته باشند تابا به تصویر کشیدن حقایق وناگفته های حوادث تلخ برادرکشی فقط به پاسداشت رسیدن به وا ژه ی «ایلخانی»
پرده ازایهام ها وکاستی ها درجامعه ی بختیاری بردارندتانسل ها تفهیم شوندکه پادشاهان بی کفایت قاجاربا مطالعه دقیق دوران صفوی وچگونگی ایجاد تفرقه بین قوم بختیاری نهایت استفاده رامی نمودند بگونه ای که پس ازقطعه قطعه کردن ابدال خان توسط آقامحمد خان قاجارشخصی به نام «چراغ خان احمدمحمدی»ازطایفه بابادی رابه سمت «ایلخانی »منصوب می نماید،بذرکینه رادرسرزمین بختیاری آبستن وبارورمی نماید،واین باعث شکاف عمیق دربین طوایف هفت لنگ می شود.به گونه ای که هفت لنگ به شعبه ی«بابادی باب ،دورکی باب،بهداروند»تقسیم می شود،ازطرفی «چراغ خان احمد محمدی »ازطرف حکومت ،«ایلخانی»میشود،ازدیگر سوحبیب اله خان وفرج اله خان فرزندان ابدال خان وارث «ایلخانی»پدر میشوند.وازطرفی دیگر«اسد خان»که فردی شجاع ومشهورازطایفه بختیاروند بود نیز سرازاطاعت ازحبیب اله خان پیچیده ودعوی ریاست ایل هفت لنگ نمود.دراین میان مردم هفت لنگ دو دسته شدند گروهی هوادار حبیب اله خان وگروهی هواداراسد خان بختیاروند سرانجام پس ازفوت حبیب اله خان«ایلخانی»به الیاس خان فرزند فرج اله خان رسید ودرزمان اوجنگ روس وایران درگرفت .که وی هزارسواره بختیاری به ریاست حسن خان برادرش،به اردوی نایب السلطنه عباس میرزافرستاد.
جدال مردانه ی بختیاریهاوخیانت عباس میرزا
سرداراسعد درکتاب خود می نویسد:«دریکی ازجنگهای عباس میرزا باروس ، [روسها]یکی ازتپه هاراسنگربسته بودند.عباس میرزا بختیاریهاراپیش طلبید وگفت اینک سخت بشتابید وتپه راازروسها بگیرید.گفتند سواره ممکن نیست به این تپه رفتن ،اگرهم بخواهیم پیاده برویم باید اسبهای خودرابدست رفقای خود بسپاریم .وعده ی ما نقصان می پذیرد.شاهزاده چریک عراقی را فرمود اسبهای آنهارانگاه داشته بختیاریها پیاده اطراف تپه راگرفتند و رزمی سخت داده روسها راپس نشانیدند وبه تپه صعودکرده تپه رامتصرف شدند.پس ازآنکه ازکارآنجا فراغت یافتند،فرود تپه را نگریستند.نه ازچریک عراقی خبری بود ونه ازاسبها،معلوم شد قشون نایب السلطنه فرارکرده،دراین وقت ازطرف اردوی روسها یک نفر به رسالت نزد حسن خان آمده که بی جهت خود را آزارندهید.اگرخواهید به سلامت بمانید تسلیم شوید. بختیاریها که کار را دگرگون دیدند،دست ازجنگ کشیده تسلیم شدند.روسها آنها رابه اسیری بردند.پس ازصلح میان دولت ایران وروس،بختیاریها نجات یافته وبه وطن خودمراجعت نمودند.
نکته:تا درگیری مذکور بختیاریها و مجموع عربهای خوزستان وایلام با هم پیمان اخوت داشتند و عباس میرزا با همان شگرد آنها را از هم پاشید.
آغازجنگهای خانوادگی هفت لنگ
بعدازفوت الیاس خا ن آنگونه که سرداراسعد نوشته ،میان اولاد فرج اله خان وحبیب الله خان وکلبعلی خان چندین جنگ روی داد. دریکی از جنگهای خانوادگی،تمام طوایف هفت لنگ وچهارلنگ اولاد فرج الله خان رایاری وهمراهی کردند وجعفر قلی خان پدربزرگ سرداراسعدرابه قتل رسانیدند دراین جنگ حسین قلی خان (پدر سردار اسعد) ۱۴ سال داشت.یکسال بعدباردیگرتمام طوایف هفت لنگ وچهارلنگ وبختیاریهای بروجرد با جمعیتی بالغ بر۹۰۰۰ نفرجنگجو بودند درچغاخوردرصددقلع وقمع وغارت خانواده ی کلبعلی خان وبرادرش وبستگان که صدنفرزن ومردبودندهجوم آوردند.پس ازهشت روز دلاوریهاورشادتهای غیر قابل توصیف آعلیدادخدرسرخ سرانجام درروزهشتم«حسین خان پسرفرج اله خان»،جعفرقلی خان پسراسدخان شیر کش به همراه هزاران جنگجوی دیگر کشته وزخمی میشوند. وسرانجام پس ازاین جنگ ،گروه ۱۰۰ نفره ی بر۹۰۰۰ جنگجو غلبه می کنند وکلبعلی خان به سمت «ایلخانی»می رسد.سرانجام پس ازجنگهای متعدد دریکی ازجنگها که دربازفت رخ داد ابدال خان پسر کلبعلی خان بعلت جراحات فراوان دارفانی راوداع گفت وکلبعلی خان بخاطرعشق وعلاقه ای که به اوداشت ۴۰ روز بعدازوفاتش دق مرگ شد.
شروع ایلخانی حسین قلی خان وایجاد اتحاد بختیاری
حسین قلی خان باکمال مهربانی وملاطفت باتمام برادران خویش وسران هفت لنگ وچهارلنگ رفتار می کرد.وی باالهام ازتفکرات «جهانگیرخان آسترکی» تمام خواهران ودختران خودرابه سران وطوایف بختیاری داد وخواهران ودختران سران طوایف بختیاری وقشقایی رابرای خودوفرزندان خویش به زنی اختیارکرد.وسرانجام توانست میان هفت لنگ وچهارلنگ اتحادوبرادری ایجاد نماید.دراین هنگامه اجانب انگلیسی وروس وآلمانی درصددچنگ اندازی به خاک ایران بودند.آنها به واسطه نیروهای اجیر شده ی خود بارها درصددجذب «آعلیدادخدرسرخ »که جنگاوری بی نظیر بود برآمدند.ولی آعلیدادکه داماد خانواده ی ایلخانی بود تن نداد سرانجام مزدوران انگلیسی تبار،جلسه ای را درقلعه لیت اندیکا تدارک دیدند.وحسین قلی خان ایلخانی وآعلیدادخدرسرخ رابدون حمل سلاح به این مهمانی دعوت کردند وآعلیدادکه به رسم بختیاری شهرت داشت دراین مهمانی به قتل رسید وآعلیداد درواپسین لحظات عمرخویش ازفامیل وبستگان خویش خواست که دیگرکسی درانتقام کشته شدن اوخون کسی را جاری نسازد،واین موجب شدتا هفت لنگ وچهارلنگ با ردیگربا هم متحد شوند.وحسین قلی خان ایلخانی آنچنان به افتخار وعزت رسید که بیش از ۵۰۰۰ سواره ی جنگی رابرای اردوی خویش فراهم نمود.دراین هنگام ظل السلطان حاکم اصفهان وبلادبختیاری شد.وبعضی مواقع ایلخانی شاهزاده (ظل السلطان)را ازظلم وتعدی منع می کرد،این تأکید برمبالغه ومزاج شاهزاده که عادت به شنیدن تملق وچابلوسی داشت خوش نمی آمد.
ازحسادت فرهاد میرزا تا قاتل حسین قلی خان ایلخانی
دراین هنگام ظل السلطان حاکم اصفهان بود،فرهاد میرزا پسرعباس میرزا نیز حاکم فارس شد.آنهاباهم رشک حسادت ودشمنی داشتند،ازطرفی دیگرظل السلطان باحسن قلی خان ایلخانی مهربان ودوست شده بود.لذا معتمدالدوله (فرهادمیرزا)خصومت خود را با ایلخانی روزبروزبیشتروآشکارترمی کردتاآنجا که ناصرالدین شاه فرمان قتل ایلخانی رامحرمانه صادرکرد.وسرانجام سرداراسعد درکتاب خود اینگونه مرگ پدرراتوصیف می کند:«درمراجعت ظل السلطان به اصفهان مرحوم ایلخانی (حسین قلی خان پدرم)واسفندیار خان (برادرسرداراسعد)ازعربستان (خوزستان)به دیدن اوآمدند،من هم که باخودشاهزاده همراه بودم.درشب ۲۷ رجب ۱۲۹۹ ه/ژوئن ۱۸۸۲ میلادی ایلخانی واسفندیارخان ومن به دعوت ظل السلطان درمیدان شاه برای دیدن مشق سرباز حضوربه هم رسانیدیم.
پس ازاتمام مشق با ظل السلطان مراجعت به عمارت دولتی نمودیم .نزدیک غروب ظل السلطان به مرحوم ایلخانی گفت شما مشیرالملک به اطاق بروید ودرباب عربستان (خوزستان)مذاکرات بنمایید.پس ازآن به اسفندیار خان ومن گفت :که شما هم به منزل بنان الملک بروید که به شما کارلازم دارم.
ما با بنان الملک مشغول صحبت شدیم که زنجیربسیاربزرگی آورده ما را زنجیرنمودند وفورا سربازتمام باغ رااحاطه کرد.دراین وقت بنان الملک برخاسته بیرون رفت.ما دانستیم که ایلخانی رانیزگرفتار نمودند. پس ازآن پاهای ما را خلیلی (غل) نمود ه وبازوان ما را نیز بستند.
درهمان شب مرحوم ایلخانی رابه قتل آوردند(رسید).صبح آن شب درشهرشهرت انداختند که ایلخانی سکته کرده آنگاه نعش آن مرحوم رابا کمال احترام بلندکرده ودرتخت فولاد درتکیه میربه خاک سپردند .پس ازآن ما را به انبار محبوسین که جای بسیار سختی بود نقل دادند.
ظل السلطان دراین وقت محمدحسین خان سپهدارپسر حاجی ایلخانی (امام قلی خان)راکه ازاصفهان جای داشت نزدحاجی امام قلی خان ایلخانی عمووسایر خوانین فرستاد که آنها رااطمینان داده به مراحم دولت امیدوارسازد… نمی توانم انکارکنم که این اتفاق خارننگی بود که تا ابد میان بختیاری ماند،زیرا که اگرنمی توانستند باشاه بجنگند،اقلا ظل السلطان رامی توانستند ازحکومت اصفهان معزول سازند.
بعدازیکسال که من واسفندیارخان درحبس ظل السلظان بودیم ،بواسطه سعی واقدام دوستان ما در تهران ،اجازه ی مرخصی ما راگرفتند.شاهزاده مرا مرخص کرد واسفندیارخان ۶ سال دیگردرحبس باقی بود.
آزادی اسفندیارخان واتحاد مجدد بختیاریها
سرانجام ظل السلطان عزل شد.وامین السلطان اتابک اعظم حکم مرخصی اسفندیار خان راصادرکرد وحکم ریاست ایل رابه ایشان داد.وریاست سواروغلامان رکابی رابه «سرداراسعد»داد.۷سال ازریاست ایلی اسفندیارخان گذشت .سرانجام باگذشت دوسال دیگر سرداراسعد بختیاری برای اصلاح امورایلی وایجاد اتحاد ازتهران به طرف قوم بختیاری سفرکرد.پس ازدوسال تلاش توانست کدورت هاراکامل ازبین خانواده ی ایلخانی وحاجی ایلخانی وسایرخوانین ازبین ببرد جهت تشکیل انجمنهای مخفی وپیدا کردن همدست ،برای بدست آوردن قانون باردیگربه تهران مراجعت نمود.
سرانجام درسال ۱۳۱۳ ه ناصرالدین شاه توسط میرزارضا کرمانی کشته شد.سرداردرتوصیف این موضوع می نویسد:«میرزا رضای قاتل راهم درآن روزگرفتارساخته باموکب شاهی حمل به تهران کرده درعمارت گلستان گذاشته مأمور به حفظ وحراست عمارت دولتی شدم وخودمن هم شب وروزدرخدمت امین السلطان بودم.دراکثری ازاستنطاقهای میرزا رضا که محرمانه می شدحضورداشتم.آنچه برمن معلوم شد،قصدش خدمت به ملت بود.چنانکه ازاوسؤال شد :«ناصرالدین شاه راکشتی ،چه شاه بهتری ازاوپیداکردی ؟
میرزا رضا جواب داد:«این مسئله راخوب میدانستم نهایت این بودکه صدای طپانچه ی من ظالمهای مغرورراازخواب غفلت بیدارکرد.»
ونیزدراستنظاق دیگرگفت :ایرانیان را متنبه ساختم که بیشتر ازاین زیر بارظلم نروند.»
درمدت سلطنت مظفرالدین شاه من سالی یک دفعه به تهران آمده سه ماه توقف کرده مراجعت به بختیاری می نمودم.درسال ۱۳۱۸ ه /۱۹۰۰ میلادی ازراه هندوستان به مسافرت فرنگستان رفتم درکراچی ازکشتی پیاده شده بعداز سیاحت چندین بلادوممالک هندوستان بطرف شهر بمبئی حرکت کردم. بعدازسیاحت بمبئی عازم مصرشدم .چون فصل زمستان بود،مدتی درآنجا توقف کرده به سمت فرنگستان رفتم ودرمارسل/مارسی پیاده شده ازآنجا به پاریس عزیمت نمودم.
بعدازمدتی توقف وسیاحت پایتخت های اروپاازراه روسیه بطرف تهران حرکت کردم.بعدازمسافرتم به ایران بکلی توقف درتهران راخوش ندانستم ،زیراکه شخص یا باید درممالک متمدن مثل فرنگستان زندگی کندیااینکه درمساکن یا محلهای طبیعی مثل جبال بختیاری تعیش نماید.
سرداراسعد ازفوت برادرتابازگشت ازفرنگستان
سرانجام پس ازفوت اسفندیار درسال ۱۳۲۱ ه برحسب قانونی فامیلی محمدحسین خان سپهدارپسرحاج امام قلی خان ایلخانی –ریاست ایل می شود.بعداز دوسال بارحلت محمدحسین خان «ریاست ایل»به نجف قلی خان صمصام السلطنه برادرسرداراسعد می رسد.یکی ازخدمات وتحولات مهمی که توسط سرداراسعد درسال ۱۳۱۴ه درکشوراتفاق افتاد گرفتن امتیاز راه کاروان روازاصفهان تاناصری (اهواز)ونصب پل هایی برروی رودخانه کارون است .
سرداراسعد بعلت معالجه چشم درهنگام به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه درفرنگستان وخارج ازایران بود
سرداراسعد درکتاب خود دراین باره می نویسید:درفرنگستان بودم که خبربه توپ بستن مجلس ملی رسید.بسی این خبراسباب اندوه شد،:زیراکه بی اندازه ازجان ودل درخدمت به مشروطیت ساعی بودم وزحمت بسیاردراین راه کشیده بودم وگمان من این بودحیات ایرا ن فقط منحصربه مشرطیت است.
درپاریس به خیال افتادم که اقدامی دگرباره درتشکیل مجلس بنمایم وسعی ها دراین باب نمودم واخباری که ازولایت می رسیدکه بختیاریها هواخواه محمد علی میرزا می باشند وعده ای ازایشان درتبریز با ملتیان مشغول جنگ هستند برحزن من افزود وهرروزه بواسطه ی مراسلات ،برادران وعمو زادگان خودراتحریک وترغیب به خدمت ملت ومشروطیت می نمودم که خودداری نداشته باشندوشخص مخصوصی ازپاریس نزدجناب حاجی آقا نورالله به اصفهان فرستادم واو را واداربه همراهی باملت نمودم.
پس ازآنکه رسول من به چهارمحال آمد بین جعفرقلی خان پسرم وصمصام السلطنه راکه ازپیش کدورت بوداصلاح نمود التیام داد وایشان را وادارکرده که به اصفهان تازند وشهررامتصرف شوند.برادرم یوسف خان امیر مجاهد راکه درفرنگ نز من بود برای دستورالعمل به چاپاری به اصفهان نزد صمصام السلطنه فرستادم.صمصام السلطنه باعده ای سوار ازبختیاریها وجمعی ازخوانین ازجمله ضرغام السلطنه ،منظم الدوله ،عزیز الله خان منظم الملک وغیره به اصفهان حمله برده پس ازمختصر جنگی شهررامتصرف وعلم مشروطیت رابرافراشتند.اقبال الدوله واجزای حکومت به کنسول خانه متحصن گردید.
دراین وقت لطفعلی خان امیرمفخم عموزاده وحاجی خسرو سردار ظفر اخوی درتهران بودند ونصیر خان سردار جنگ به معیت اردوی دولتی درتبریز وامیرمفخم وسردارظفرازتهران مأمورشدند که با اردوی دولتی به اصفهان به جنگ صمصام السلطنه بروند که من برای رفع نزاع داخلی وخدمت به ملت باکمال سرعت ازپاریس به ایران آمدم.
چگونگی ورود سردار اسعد به ایران وحمله به تهران
درآن هنگام بدلیل آشکارشدن مشروطه خواهی سرداراسعد آمدنش ازپاریس به ایران ازطریق راه روسیه ممکن نبود.لذا ناچارشدازطریق راه هندوستان به خوزستان واردشد ومردم خوزستان راتشویق به مشروطه نمودسپس ازراه بختیاری عازم اصفهان شد.ودرگرمسیربختیاری جعفر قلی خان سرداربهادر رابرای جمع آوری سواره جای گذاشت وخودش به چها رمحال رفت .وتعدادی نیروی سواره وپیاده نزد صمصام السلطنه فرستاد تااینکه بعداز۱۵ روزجعفرقلی خان (سرداربهادر)باتعدادزیادی سواره وپیاده به جونقان که قلعه ومنزل مسکونی سرداراسعدبود،آمد .دراین هنگام جمع کثیری ازآزادیخواهان وخوانین بختیاری به نیروهای سرداراسعد پیوستند ودرپیرغارواقع درچند کیلومتری شهر فارسان فعلی طرح حمله وتصرف تهران راپایه ریزی کردند.ازطرفی دیگر اردوی سپهدار،قزوین رافتح نمود.پس ازفتح قزوین واصفهان یک ماه منتظرنتیجه ی وعده های محمدعلی میرزا ماندندامامحمدعلی میرزا به وعده های خود وفا نکرد.
سرانجام سرداراسعد باانتخاب هزار سواره ازبختیاری در جمادی الاول ۱۳۲۷ه /۱۹۰۹ میلادی به تهران عازم شد.وصمصام السلطنه اردویی تشکیل داد ودسته دسته سواره ونیروی جنگی برای سردارفرستاد.
ورود سرداراسعد به تهران
دراین هنگام یوسف خان امیر مجاهد ،مرتضی قلی خان پسر صمصام السلطنه ،عزیز الله خان پسر مرحوم رضاقلی خان ایل بیگی ،محمد تقی خان وعده ی زیادی ازخوانین ورؤسای بختیاری سرداراسعد راهمراهی میکردند .لذا ازآنجا که سرداراسعد خیال جنگ وجدال وخونریزی نداشت ازراه کاشان که اردوی دولتی مستقر بود نرفت وازراه جوشقان باهمراه داشتن یک ارابه توپ ته پر عازم شد.وازجوشقان محمد جواد جان منتظم الدوله ومحمد تقی خان ضیاع السلطان رابا ۲۰۰ سوار روانه قم کرد وقبل ازورود اردوی دولتی آن شهرراتصرف کردند و سرداراسعد بدون درنگ واردقم شد.درآن هنگام ژنرالهای کنسولگری انگلیسی وروسی ازاصفهان وارد قم شدندومذاکرات آنها بی نتیجه بود.سرانجام سرداراسعد پس ازچند روزتوقف درقم عازم تهران شد.دراین زمان امیر مفخم وسردارجنگ به شاه خدمت می کردند وامیر مفخم باقزاق وسواره وتوپ برای جلوگیری ازسرداراسعد به طرف حسن آباد حرکت کرد.اماسرداراسعد حسن آباد راترک کرد وبه رباط کریم رفت ،دراین هنگام سپهدارازقزوین به کرج آمده ودرآنجا اردوزده بود.چرچیل نماینده ی انگلیس ورومانوکسی نماینده ی روس دررباط کریم با سرداراسعد ملاقات کردند.پنج شب بعدازاین ملاقات وتوقف دررباط کریم سرداراسعد و سپهداربطرف قاسم آباد حرکت کردند وبا دولت مشغول مذاکره درخصوص «مشروطه» شدند.
چگونگی آغازجنگ تا ورودبه تهران
سرداراسعد درکتاب خود می نویسد :«ازآنجا که تمام خیال من این بود که همه بدانند من ابتدا به جنگ نکردم بلکه صبر نمایم آنها شروع به جنگ کرده باشند،لهذا درقاسم آباد اتراق کردم.فردای آن روز اردوی سپهدار به قراتپه آمده من نیز به ملاقات ایشان رفتم.قراردادیم که خود سپهداربه قاسم آبادبیاید واردوی او به ده مویزوبادامک بروند وطرف عصر من هم با سپهداربه اردو ملحق شویم .دراین وقت شاه آباد وحسن آباد وقلعه شاه وتپه سیف ویافت آباد درتصرف دولتیان بود.یک ساعت ازروز بیستم جمادی الآخر ی گذشته ازشلیک تفنگ ازخواب بیدار شدم .سواره را گفتم دربیرون دیه حاضر باشند ومن هم به آنها ملحق شدم ودانستم که این جنگ مقدمه ی اردوی سپهدار با امیرمفخم است.فورا بیشتری ازسواران رابرای جنگ مأمورکردم ومابقی رادرنگاه داری اطراف دیه حکم دادم ،زیرا که اردوی دولت بسیار بود ومتحمل بود که ازطرف دیگر به اردوی ما حمله بیاورند.
تفصیل این جنگ این بوداردوی امیر مفخم که دوفرسخ بااردوی مافاصله داشت آن شب راشبگیرکرده درطلوع صبح به طرف قاسم آباد حرکت نمودند که یکی از قلاع دهاتی حوالی قاسم آبادرالشکر گاه سازند
دست موسیویبرم خان (یپرم خان )که مقدمه اردوی سپهداربود به خیال رفتن به بادامک بودند.بلدی ایشان رااز راه حوالی قاسم آباد آوردن این بود که باسواران امیر مفخم به جنگ مشغول شدند.شعار اردوی مجاهدین که بستن پارچه قرمز به بازو بود مجال بستن نکردیم،زیرا که روز گمان جنگ نمی کردیم ازاین جهت یک دسته ازسواران ما را دسته موسیو یپرم دسته مخالف دانسته وازطرفین چند نفر مقتول شد.ازطرف دیگرسواران من با سواران امیر مفخم به جدال پرداختند واین جنگ تا غروب آفتاب درمیان بودکه درآن روز«عزیز اله خان پسررضا قلی خان ایل بیک عمو،سرداراسدخان نواده ی اسدخان مشهورداماد صمصام السلطنه ،نصراله خان دائی زاده وچهارنفر دیگرازرؤساواقوام کشته شدند.درآن روز۱۱ نفر کشته شدو۲۰ نفرمجروح شدند .فردای آن روز جنگی زدورشد ،اما سخت نبود .روز دیگر جنگ بود،اما شدت نداشت.به انداختن توپ وقت گذراندیم .درآن روز مصمم شدیم که شب راه حمله به شهرببریم .لاجرم دوساعت به صبح مانده حرکت کردیم.ازآنجاکه اطلاع داشتیم که تمام دروازه های تهران رامستحفظ گذاشته اند خصوصا دروازه های طرف قزوین را،لهذا راه کج کردیم وازدروازه بهجت آباد بدون مانع وارد تهران شدیم به تاریخ ۲۴ جمادی الاخر۱۳۲۷ ه/ژوئیه ۱۹۰۹میلادی .
فرارستارخان
مجاهدان ملت پس ازورود به شهر توانستند بامتواری کردن نیروهای دولتی ،مجلس ومسجد سپهسالار وبهارستان راتصرف نمایند دراین زمان بختیاریها تمام شهر راتصرف کردند وموسیویپرم با دسته ای به قزاقخانه یورش برد.سرانجام محمد علی شاه درجمعه ۲۷ جمادی الآخر به سفارت روس وانگلیس پناهنده شد .سپس کمیسونی ازعلماء ،شاهزادگان،اعیان،وتجار تشکیل وبااکثریت آراء سلطان احمد میرزا ی ولیعهد رابه سلطنت وعضدالملک رابه نیابت سلطنت منتخب ها وسپهداررابه عنوان وزیرجنگ وسرداراسعد بختیاری رابعنوان وزیرداخله انتخاب نمودند.
سردار اسعد درادامه ی خاطرات خود می نویسد:«ازاول ورود مابه تهران خبراغتشاش اردبیل راشنیدیم که خوانین اردبیل باخوانین قراچه داغ ومغان متحد شده درخیال آشوب اند .ایالت آذربایجان ستارخان راباجمعی سواربرای دفع فتنه ی خوانین شاهسون به اردبیل فرستاد .ولی آنها بعد ازغارت کردن تمام دهات مشکین وخلخال ازبرای شهراردبیل حرکت کردند ستارخان تاب مقاومت نیاورد و فرارکرد .
اسکندرخان فتح السلطان حکمران اردبیل به کنسولخانه روس پناه برد .شاهسون داخل شهرشده ازقتل وغارت ونهب اموال لحظه ای فرو گذار نکردند .۱۵۰۰ نفر قزاق وسالدات روس برای حفظ کنسولخانه وتبعه وارد اردبیل شد.
تبعید آخوندملا قربانعلی وشکست شاهسون
بعد ازورود روسها ،شاهسون دیگر نتوانستند درشهر بمانند.ولی باز هم دست ازشرارت برنداشتند وهمواره دراطراف قتل وغارت می کردند.تااینکه دولت مشروطه درصدددفع آنها برآمده لذا ۳۰۰ نفر سواره بختیاری با فرماندهی جعفرقلی خان سردا بهادرو موسیویپرم وصد نفر قزاق و۱۵۰ مجاهد ودو ارابه توپ شیندر ودو ارابه توپ ماکزیم توسط سردار اسعد بختیاری به اردبیل اعزام نمودوآخوندملا قربانعلی رادستگیر وبه عتبات عالیات تبعید وپس ازدوماه جنگ بااشرارسرانجام امیر عشایرورؤسا وخوانین وبیک زادگان اردبیل وقراچه همگی تسلیم شدند.دراین جنگ هزارخان وچند نفر ازرؤسای ایل شاهسون کشته شدند سرانجام پس ازآنکه اردبیل وآذربایجان مطیع ومنظم شد،اردوی دولتی مشروطه به تهران مراجعه ؛ودرهنگام ورودبه تهران ضمن تقدیرازسرداربهادروموسیویپرم سراسرشهرراآذین بستند.
سرداراسعد بختیاری چگونه وزیر جنگ شد
سرانجام درعشره دوم ربیع الثانی ۱۳۲۸ ه /مه ۱۹۱۰ کابینه مشروطه همگی پس ازده ماه ازمشاغل خود استعفاء دادند وبه اصرارمردم ووکلا دوباره همان کابینه تشکیل شد.بااین تفاوت که سپهداروزیر داخلی شدوسرداراسعد وزیر جنگ گردید.سرداراسعد دراین سمت همواره مورد سوءظن قرار گرفت وبعضی توطئه کردند که اوتمایل به تمام وزارت دارد.وی درکتاب خود می نویسد:بواسطه بعضی مذاکرات داخله وخارجه که چنان گمان می کردند من کمال میل رابه وزارت دارم،مصمم شدم به مردم حالی نمایم مقصود من خدمت به ایران است.درماه رجب که ریاست وزراء استعفا داد واستعفای اوسایروزراء قبول گردید ،ریاست وزراء به به المستوفی الممالک داده شد وتشکیل هیئت وزرا جدید شد.مجلس ملی من وسپهداررابه وکالت انتخاب کردند.ازآنجا که تمام خیال من این است درهرشغلی که باشم خدمت به ملت نمایم ومقصود م مقام شأن نیست ،باتمام قوت درهمراهی کابینه ی جدید حاضرخدمت شدم.
شورش مجاهدین پارک اتابک و تجمع درمنزل ستارخان
سرداراسعد درادامه خاطرات خود می نویسد:بعضی از مجاهدین که ازاول ورود به تهران همیشه مشغول شرارت بودند وچندین دفعه درمجلس ملی درباب جلوگیری ازآنها تذکراتی داد تا اینکه دردفعه ی آخروکلارأی دادند که مجاهدین راخلع سلاح شوند.مجاهدین ازاین رأی مجلس اطاعت نکردند،وتمام این جماعت درپارک اتابک که منزل ستارخان سردارملی بوداجتماع کردند.که ازطرف این اعلامیه منتشرشد.اعلان ازطرف اداره نظمیه
آغاز جنگ و همکاری حیدرخان عمواوغلی با قوای دولتی علیه ستارخان
متأسفانه یک ساعت منقضی شد، ولی ما نتوانستیم از این یک ساعت هم استفاده کنیم و فتنهجویان نخواستند که این فتنه بخوابد. به محض منقضی شدن آن یک ساعت دولتیان به تیراندازی آغاز کردند و جنگ درگرفت. سردار به صدای تفنگ از اطاق بیرون آمد و روی به من آورد و گفت: «آخر شما ساعت مهلت خواسته بودید که مبادرت به جنگ نکنند مگر از آن هم دریغ کردند؟» گفتم: «آن یک ساعت به پایان آمد، ولی دسیسة خودخواهان به پایان نرسید.» فرمود؛ «باز دیگری نیز تلفون کنید که یک ساعت نیز اقدام خودشان را به تأخیر بیندازند.» متأسفانه دیگر رابطة تلفون قطع شده بود و برای مکالمه با خارج دیگر وسیلهای در دست نبود، زیرا پارک محصور بود و کسی نمیتوانست قدم از پارک بیرون گذارد و دیگر ارتباطی در بین جز صفیر تیر نبود. ناگفته نماند که نه سردار و نه سالار هیچ کدام داخل در جنگ نشدند، مگر این که سردار در اول چهار یا پنج تیر انداخت و تقریباً تا ساعت سه و چهار از شب گذشته با سالار در اطاق خود بود.از آنجایی که نه بنده و نه آقای یکانی هیچ کدام ما جنگجو و جنگآور نبودیم، رفتیم به همان سردابی که همیشه در موقع گرما به آنجا پناه میبردیم و مرحوم نایب حسنخان معتمدالایاله نیز بعداً به همان جا آمد. رفته رفته جنگ شدت پیدا میکرد و غرش توپ و تفنگ بیدلان را دل به لرزه درمیآورد. برای آن که مشغولیتی برای خود پیدا کنیم، مرحوم صاحب اختیار یک جلد شاهنامة خطی به بنده داده بودند که در اوقات بیکاری مطالعه میکردم، بدان پناه بردم و به مطالعة آن پرداختم. ولی کو آن حوصله که بتوان به مطالعه پرداخت، گلوله از طرفین چون باران فرو میریخت وحشت و اضطراب بر دلها مستولی شده بود.جنگ تقریباً دو ساعت و نیم از ظهر گذشته آغاز شد. قوای دولتی اعم از سوار و پیاده و دستة یفرمخان بیش از دو هزار نفر بودند و برخی از مجاهدین نیز مانند حیدرخان عمواوغلی و دستة او و مرحوم حسنعلیزاده و جمع دیگری نیز با قوای دولتی همکاری میکردند.عدة مجاهدین گویا کمتر از سیصد تن بود و شاید بیش از یکصد نفر هم مردم بازاری و متفرقة بیسلاح در میان مجاهدین بودند. پس از یکی دو ساعت چند تن از مجاهدین در سرداب نزدی بنده آمده اظهار داشتند که: « ما نه برای جنگ فشنگ داریم و نه برای خوردن نان، تکلیف ما چیست؟» ( من نخواستم نمکی بر جراحتشان بپاشم و بگویم من چندین بار برای شما خاطر نشان کردم که اگر شما دو روز محصور بمانید برای خوردن، نان پیدا نخواهید کرد) گفتم؛ «فعلاً راه چارهجویی از هر طرف بسته شده است، از خدا بخواهید که شما را یاری کرده از این گیرو دار رهایی بخشد.»رفتهرفته بر عدة سردابیان افزوده میشد، برخی از مجاهدین آن تفنگها را که میخواستند به دولت تحویل داده و قیمت آن را دریافت دارند، به استخر میانداختند. حوالی غروب سرداب پر از جمعیت شده بود، علاوه بر مجاهدین عدهای از کسبه و اشخاص بیطرف نیز در پارک مانده بودند که آن بیچارگان سخت متوحش بودند. اغلب مجاهدین فشنگهای خود را مصرف کرده، نمیدانستند که مقدرات ایشان به کجا منتهی خواهد شد. بالاخره آفتاب غروب کرد و ظلمت وحشتانگیزی تمام پارک را فراگرفت. من تصور میکردم که به زودی نایرة جنگ خاموش خواهد شد، زیرا در آن شب ظلمانی محال مینمود که مهاجمین به پارک حمله نمایند، ولی به خلاف تصور من جنگ در نهایت شدت ادامه داشت و مهاجمین دست از حملات متوالیه برنمیداشتند، غرش توپ و تفنگ دلهای بیهنران را به لرزه درمیآورد. یکی از مجاهدین که تفنگ خود را هم به استخر انداخته بود، اتصالاً به بنده میگفت: «آخر من چه کنم؟» من ایشان را به هر نوعی بود دلداری میدادم، از بس که این بیچاره حرف خود را تکرار کرد، من از حال طبیعی خارج شدم و گفتم؛ «فقط یک چاره دارید و بس و آن این است که دست به دامن ستارگان زده به آسمان بروید. دیدم خیلی بیتابی میکند، گفتم؛ « نترسید، کسی شما را نمیشناسد که مجاهد بودهاید، وقتی که تفنگ در دست ندارید احدی با شما کاری نخواهد داشت.» هوای سرداب به واسطة کثرت جمعیت تقریباً غیرقابل تنفس بود، من گاهی برای استنشاق هوای آزاد از سرداب خارج شده، چند دقیقهای در بیرون مانده باز برمیگشتم. تقریباً سه ساعت یا دو ساعت و نیم از شب رفته بود که پیشخدمت سردار به سرداب آمد و به من گفت که؛ سردار میفرماید هر چه زودتر به اطاق من بیایید.اطاق مخصوص سردار و سالار از سرداب مقداری فاصله داشت و بایستی با کمال احتیاط قدم برداشت. در اطاق سردار غیر از سردار و سالار چند نفر دیگری نیز حضور داشتند، من هم در طرفی نشستم و گفتم: «برای بنده چه امری داشتید؟» فرمود: «کار به سختی رسیده چارهای باید اندیشید.» گفتم: «در این دل شب چارهای جز مقاومت نیست.» فرمود: «کار از مقاومت گذشته، شنیدم برخی از مجاهدین دست از جنگ برداشته و تفنگهای خود را به استخر انداختهاند، برای آن که تفنگ بیفشنگ به چه کار میآید، بیم آن میرود که عاقبت کار به شکست منتهی شود.» وقتی که سردار صحبت میکرد من میدیدم آثار یأس و نومیدی از چهرة مردانة وی نمودار بود، آن مرد شیردلی که در سختترین ایام جنگ یک تنه درمقابل صدها مرد جنگی مقاومت میکرد و همیشه میگفت فتح و فیروزی با ماست، اکنون به اندازهای گرد نومیدی بر چهرة وی نشسته که مهاجمین را غالب و فیروزمند میداند. از مشاهدة این حال چنان متأثر شدم که نزدیک بود اشک از چشمانم فرو ریزد. مات و متحیر مانده بودم که به سردار چه بگویم و ایشان هم اصرار میکردندکه هر چه زودتر راه چارهای پیدا کنید. علت اصرار سردار از آن روی بود که در برخی از موارد پیشبینیهای بنده در مسائل پیش پا افتاده درست درمیآمد، لذا گمان میکرد که بنده میتوانم در هر کار چارهای بیندیشم. به هر صورت با خود اندیشیدم که عجالتا باید چیزی گفت تا اندازهای موجب آرامش خاطر ایشان فراهم شود. گفتم: «من راه چارهای جز این نمیدانم که چیزی به سردار اسعد یا صمصامالسلطنه قریب بدین مضمون مرقوم دارید که ما در اثر مجاهدات زیاد توانستیم مجاهدین را حاضر کینم که اسلحة خود را به دولت تسلیم کنند، جناب عالی به متصدیان امر ابلاغ فرمایید که دو نفر معین کرده به پارک روانه نمایند تا با حضور اینجانبان اسلحه از مأمورین اخذ و به فرستادگان تحویل داده شود.» سالار فرمودند؛« بهتر است که به آقای صمصامالسطنه نوشته شود.» شرحی قریب به مضمون فوق نوشته شد. آقایان سردار و سالار امضا کردند که فرستاده شود، ولی که میتوانست این نامه را به صمصامالسلطنه برساند؟ از حاضرین خسروخان داوطلب شد که نامه را برساند. مشارالیه نامه را برداشت و از پشت دیوار به آواز بلند گفت تیراندازی نکنید، من از طرف سردار و سالار حامل نامهای به آقای صمصامالسلطنه هستم و بدین ترتیب توانست نامه به صمصامالسلطنه برساند.
قضاوت
اکنون جای آن است که خوانندگان محترم دربارة این چند قضیه که معروض میشود با نظر دقیق نگریسته عادلانه قضاوت فرمایند:چرا مجاهدین رشت که ریاست ایشان با مرحوم سردار محیی بود به پارک آمدند، آیا خودشان به صرافت طبع به نام این که سردار رئیس تمام مجاهدین است به پارک آمدند یا به تصویب و استحضار سردار محیی به این کار اقدام کردند؟خلیل خان ارک چرا به مهرآباد رفت و سردار را به تهران آورد، این اقدام مولود فکر خود او بود یا دست دیگری هم در میان بود؟ و چرا سردار با حرف خلیلخان به تهران بازگشت در صورتی که من نایب حسنخان را پیش سردار فرستاده و تأکید کرده بودم که به شهر نیاید و ایشان قول داده بودند که به شهر نخواهند آمد.
مرحوم سردار محیی روز شنبه ۳۰ رجب چرا به پارک آمده بود و با سردار چه نجوایی داشت و چرا به محض بیرون آمدن از پارک به شمیران رفت و در سفارت عثمانی متحصن گردید؟
چرا دو نفر از مستخدمین سفارت عثمانی به نام جمیل و جمال پس از رفتن سردار محیی از پارک به فاصلة دو سه ساعت به پارک آمده و مجاهدین را شورانیدند و کار انجام یافته را به هم زدند؟ در صورتی که صبح همان روز سفیرکبیر عثمانی با وزیر مختار آلمان به پارک آمده و سردار را نصیحت میکردند و میگفتند صلاح شما در آن است که این جمعیت را بگویید از اینجا بیرون روند و الا پس از ساعت دولت در هر جا که از این قبیل اجتماعات باشد آنجا را بمباران خواهد کرد.
چرا مرحوم ضرغامالسلطنه در صبح همان روز بدون آن که به سردار و سالار یعنی دو نفر هم عهد و هم پیمان خود اطلاع دهد از شهر خارج شده به شاه عبدالعظیم رفت؟
چرا دولت از ضرغام السلطنه ممانعت نکرد، در صورتی که سواران وی همه مسلح بودند؟ آیا نباید گفت: خدایا زین معما پرده بردار. آری این بود نتیجة عملیات انجمن محرمانة سرداران و عنایت دولت دربارة ایشان.
ورود قشون دولتی به پارک
باری من از اطاق سردار بازگشته به سرداب آمدم، آقای یکانی آهسته از من پرسید که؛ «سردار از احضار شما چه مقصودی داشت؟» بنده هم ماوقع را به ایشان گفتم، ایشان گفتند؛ «غیر از این راه دیگری نبود اگر چه تصور میکنم قبول نخواهند کرد.»در این موقع هوای سرداب بسیار بد شده بود، ولی جز تحمل چارهای نداشتیم. ساعتی نیز بدین سان بگذشت، دیگر من نتوانستم در سرداب بمانم، به خیال این که باز دو سه دقیقهای از این محبس تاریک مرگآور خود را نجات داده بیرون بروم، از جای خود بلند شدم. همین که به آخرین پلة سرداب رسیدم و خواستم که قدم به ساحت باغ بگذارم، پسر سیزده چهارده سالهای از پلههای کریدور پایین میآمد چون مرا دید گفت: «بختیاریها ریختند سالون». دیگر فرصتی برای بیرون رفتن باقی نمانده بود، بیاختیار راه سالون پیش گرفتم، چون به کریدور نزدیک شدم، دیدم کلاه بختیاریها نمودار شد. ناچار به سرداب بازگشتم و به آقای یکانی و مرحوم نایبحسنخان ماجرا را بیان کردم. صدای تفنگ کمتر شنیده میشد، مردم تصور میکردند که جنگ دارد تمام میشود، راستی هم آن طور بود ولی با شکست مجاهدین. چند دقیقهای نگذشت که سرداب محصور گردید و عدهای از مهاجمین وارد سرداب شدند. سردابیان نخست سخت متوحش شدند و ندانستم که این خبر را در میان ایشان که انتشار داده بود که دولتیان میخواهند به سرداب بمب بیندازند، چون دیدند که دولتیان این خبر را تکذیب کردند، قدری آرام گرفتند آن گاه واردین گفتند؛ «هر که سلاح دارد تسلیم کند.» این کار فوری انجام یافت، هر کس سلاحی داشت با کمال ممنونیت تقدیم کرد حتی بنده هم یک قبضه تپانچة هفت تیر داشتم که در نزد آقای یکانی بود مشارالیه هم دو دستی تقدیم آقایان کرد.پس از آن که اسلحه را مأمورین دولت گرفتند، ما را از سرداب بیرون آورده در جلو یکی از درهای پارک نگاه داشتند و چند نفر پلیس فوری ما را احاطه کرده نام و نشان هر کس را میپرسیدند. چون نوبت به بنده رسید و از نامم پرسیدند. گفتم؛ «حاجی اسماعیل» یکی از آنان گفت: «حاجی اسماعیل صراف شما هستید؟» گفتم: «آری» و نخواستم بگویم نه، زیرا که صلاح خود در آن دیدم.در این اثنا یکی از مجاهدین گفت؛ سردار و سالار هر دو سوار اسب شده از پارک بیرون رفتند. ما از شنیدن این خبر خوشحال شدیم و گفتیم شکر خدا را که ایشان به سلامت از این مهلکه بیرون رفتهاند، در صورتی که خبر بیاصل و اساس بود.پس از آن که نام و نشان یکایک از مردم را پرسیدند، در پارک را باز کرده اجازة خروج دادند. مردم هم خارج شدند. چون ما هم بیرون آمدیم یعنی بنده و آقای یکانی، دیدیم نایب حسنخان نیست. هر چه منتظر شدیم نتوانستیم خبری از ایشان به دست آوریم تا آن که در پارک را بستند، ناچار ما هم به اتفاق هم محبسان به راه افتادیم، هر چند قریب بیست نفر پلیس هم با ما بودند ولی ما نمیدانستیم که ما را به نظمیه میبرند و خیال میکردیم که آزاد هستیم و با آقای یکانی شور میکردیم که در این دل شب کجا برویم؟ من گفتم: «بهتر است به منزل یکی از آقایان هشترودی یا نوبری برویم.» آقای یکانی گفت: «منزل ایشان دور است، صلاح در آن است که به منزل آقای مشیرلشکر که در این نزدیکیهاست برویم.» من نیز تصدیق کردم .چون به نزدیکی منزل ایشان رسیدیم از جمعیت جدا شدیم و کسی از ما ممانعت نکرد. در را زدیم دو نفر دو نفر قزاق ایرانی در مقابل منزل مرحوم میرزا علیاکبر خان دهخدا بودند، یکی از ایشان به نزدیک من آمد و گفت: «در اینجا چه کار دارید و چرا در میزنید؟» گفتم: «صاحب منزل از منسوبان ماست چون از وی نگران بودیم برای دیدن او آمدهایم.» قزاق هم چیزی نگفت و بازگشت. از قضا خود مشیرلشکر هم در منزل نبود، با وجود این ما از عزم خود متصرف نشدیم و نمیتوانستیم هم منصرف باشیم. به هر نحوی بود، شب را در منزل ایشان به سر بردیم.
سردار و سالار در منزل صمصمامالسلطنه
سحرگاهان گماشتة مشیرلشکر را که جوانی باهوش و زیرک بود گفتیم؛ «ما زحمت دیگری نیز به شما داریم که باید هر چه زودتر به پارک رفته خبر صحیحی برای ما بیاورید.» گفت: «همین الساعه میروم و خبر جامعی برای شما میآورم،» این بگفت و به راه افتاد. دیری نگذشت که باز آمد، اما از سیمایش معلوم بود حامل خبر بدی است که نمیخواهد بگوید، چون دید که ما دست بردار نیستیم گفت؛ «کسی را به پارک راه نمیدهند، لذا نتوانستم خبری از آنجا تحصیل کنم ولی شنیدم که سردار را تیر بر پای خورده در منزل صمصامالسلطنه است و سالار هم آنجاست و از کسان سردار جز پسرش یدالله خان و دو سه نفر دیگری در نزد وی نیست.(۱۰) به محض شنیدن این خبر جانکاه به اتفاق آقای یکانی به منزل مرحوم صمصامالسلطنه رفتیم. سردار توی رختخواب بود، چون مرا دید فرمود: «کجا بودید؟ من از شما بیاندازه نگران بودم.» گفتم: «ما نمیدانستیم که شما در منزل صمصامالسلطنه تشریف دارید و چنین میگفتند که جناب عالی و آقای سالار سوار شده از پارک بیرون رفتید.» دیدم سخت متأثر و از زخمت زخم در پیچ و تاب است، خواستم به دلداریش پردازم، گفتم؛ «دل تنگ مدارید، ان شاءالله تا چند روز دیگر زخم پایتان خوب میشود و روزگاری خوش و خرم پیش میآید، وضع زمانه از روز نخست چنین است، روزی اگر به خلاف مراد باشد، روزی هم موافق میل و آرزو میگردد.» نگاهی به من کرد و فرمود من چندین بار زخم برداشته بستری شدهام ابداً اهمیت نداده و خم به ابرو نیاوردهام حتی دو بار نیز در تبریز در موقع انقلاب زخمی شدم یکی از دست و دیگری از شانه و خودتان میدانید که زخم شانه را اصلاً به کسی نگفتم و با آن حال دست از جنگ و کوشش برنداشتم و شب و روز در مقابل مستبدین سینه سپر ساختم، ولی این زخم را بدان زخمها نتوان قیاس کرد، این زخم تاب و توان از دست من گرفته است.» باز به دلداریش پرداختم و گفتم: «ابداً جای تشویش و نگرانی نیست، در تهران جراحان ماهر از ایرانی و فرنگی بسیارند، به زودی زخم شما را معالجه خواهند کرد چندان از این گونه سخنان گفتم تا اندکی بیارامید و زبان به شکایت باز کرد و از این و آن قدری گله کرد و از مرحوم شیخ اسماعیل هشترودی فوقالعاده اظهار امتنان کرد و گفت: «صبح زود به دیدن من آمد و روی مرا بوسید و بسیار مهربانی و ملاطفت نمود و از این پیش آمد ناگوار بیش از اندازه متأسف و متأثر بود.»سپس پرسید: «شما چگونه از پارک بیرون آمدید؟» تفصیل بیرون آمدن از پارک و رفتن به منزل مشیرلشکر را به طول اختصار بیان کردم. فرمود :«به شکرانة این که نجات یافتهاید کاری بکنید.» گفتم: «هر چه امر فرمایید با جان و دل اطاعت میشود.» قدری به خود پیچید و نالهای کرد، معلوم بود که از زخم پای در زحمت است، بعد فرمود: میبینید که از کسان من در اینجا تنها قلی(۱۱) است که از من مراقبت میکند، هر چند حاجیعباس و یدالله(۱۲) هم اینجا هستند، ولی یدالله بچه است و حاجی عباس هم که نمیتواند به مواظبت من بپردازد، اگر بتوانید به هر وسیله باشد، سه یا چهار نفر از کسان مرا که در نظمیه توقیف شدهاند آزاد کنند تا اندازهای موجب آسودگی من خواهد بود.» گفتم: «تا آنجا که بتوانم در فراهم آوردن وسایل استراحت جناب عالی سعی خواهم کرد.» این را گفتم و از اطاق ایشان بیرون آمدم، رفتم خدمت جناب سالار که در خارج اطاق سردار در ایوان روی صندلی نشسته بود و ایشان هم فوقالعاده اظهار ملاطفت کردند و فرمودند: «افسوس که ما پیروی از نصایح شما نکردیم.» گفتم:« جناب سالار از گذشته نباید حرف زد و باید در فکر آینده شد. خواستم خداحافظی گفته مرخص شوم، فرمود: «کجا میخواهید بروید؟» تفصیل را گفتم. فرمود: «اگر موفق شدید یکی دو نفر هم فلان و فلان را از کسان من وسایل استخلاصشان فراهم آورید.» گفتم؛ «امیدوارم که انشاءالله موفق شوم.» چون از منزل صمصامالسلطنه بیرون آمدم، با خود گفتم بهتر است آقای هشترودی را ملاقات کرده توسط ایشان اقدام کنم، زیرا هنوز نمیدانستم که اگر من به نظمیه بروم، خودم هم گرفتار خواهم شد یا نه؟ تأسفانه نتوانستم مرحوم هشترودی را پیدا کنم. ناچار خودم به نظمیه رفتم، خوشبختانه سردار بهادر در اطاق رئیس نظمیه بود، چون مرا دید در صورت ظاهر اظهار خوشوقتی و مسرت کرد و چگونگی را پرسید. تفصیل رفتن به منزل مشیرلشکر را به ایشان نیز گفتم و از احوال سردار جویا شد. گفتم: «از زخم پای سخت در زحمت است.» گفت: «من از این جهت بسیار متأسفم، از قول من خدمتش سلام برسانید و بگویید خودم نیز به خدمت خواهم رسید.» گفتم: «سردار چون زخمی است و قدرت حرکت ندارد، ضرورت دارد که چند نفر از کسان نزدیک و پیشخدمتهای ایشان را مرخص کنند تا از سردار مواظبت کنند.» سردار بهادر به معاون نظمیه آن وقت سالار مظفر(۱۳) لقب داشت گفت: «کسانی را که حاجی اسماعیل میخواهد مرخص کنید تا از سردار ملی مواظبت نمایند.» گفت: « قانوناً باید شخص معروفی از ایشان ضمانت کند.» گفتم: «من ضمانت میکنم.» مشارالیه چون مرا نمیشناخت قدری تأمل کرد. سردار بهادر متوجه شده گفت: « هر که را فلانی ضمانت کند باید پذیرفته شود». بنده ضمانت نامه را امضا کردم و کسانی را که سالار و سردار فرموده بودند مرخص کردند.
تیرخوردن ستارخان وشکست مجاهدین اززبان مرحوم اسماعیل خیزی یکی از نزدیکان ستارخان
پس از آن که قوای دولتی غالب شده وارد پارک گردیدند دیگر رشتة ارتباط بین سردار و سردابیان گسیخته شد، چنان که دیگر نه ایشان از ما خبر داشتند و نه ما از ایشان. اکنون تفصیل قضیه را چنان که بعداً معلوم شد برای استحضار عموم معروض میدارم.چنان که نوشته شد نامهای را که سردار و سالار به مرحوم صمصامالسلطنه نوشتند و خسروخان(۱۴) دواطلب شد که نامه را برساند، مشارالیه نامه را گرفته خود را به هر ترتیبی بود پشت دیوار باغ میرساند و فریاد میزند که تیر نیندازید من از سردار و سالار نامهای دارم که باید به صمصامالسلطنه برسانم و کسی از بختیاریها نامه را گرفته پیش صمصام السلطنه میبرند.هنوز جواب نامه از صمصامالسلطنه نرسیده بود که دولتیان وارد باغ میشوند، چون سردار و سالار از ورود قشون دولتی به باغ مستحضر میشوند هر کدام تفنگ خود را برداشته با چند نفر برای مدافعه از اطاق خویش بیرون میآیند. سالار به طرفی میرود و سردار به طرفی دیگر و از همدیگر جدا میشوند. سردار به این خیال میافتد که با آن چند نفر همراهان خود را بر پشت بام رساند و از آنجا مشغول جنگ شود، هنوز به پشت بام نرسیده در یکی از راهروها تیری به پایش میخورد و چون زخمکاری بوده سردار را از پای میاندازد.( خود سردار را عقیده بر این بود که مرا یکی از کسان خود من زد و اسم او را هم میگفت که فلانی بود و دلیلش هم این بود که میگفت آنجا که من تیر خوردم، محلی نبود که در معرض تیر واقع شود، در میان راهروی که یک روزنه هم نداشت تیری از خارج محال بود که بدانجا برسد.)پس از تیر خوردن سردار یکی دو نفر از همراهان در پهلوی وی برای مراقبت میمانند و دیگران میروند.سالار هم با یاران خود در توی باغ محلی را برای خود برگزیده مشغول مدافعه میشود. در این بین یکی از بختیاریها به آواز بلند میگوید که جواب نامة سردار و سالار رسیده است، کسی بیاید و بگیرد. سالار که در باغ بود، چون از رسیدن جواب نامه مطلع میشود و پیش میرود و نامه را میگیرد. خلاصة مضمون نامه بدین گونه بوده است:جنابان سردار ملی و سالار ملی نامة شما رسید، اینک درشکهای فرستادم شما سوار شده به منزل بنده تشریف بیاورید. اسلحه را خود مأمورین دولت جمعآوری میکنند. نجفقلی بختیاری.سان سالار هر قدر سردار را جستجو میکنند، اثری از سردار پیدا نمیشود و عاقبهالامر سالار پس از آن که تفنگ خود را تحویل میدهد، سوار درشکه شده به منزل صمصامالسلطنه میرود. پس از رفتن سالار باز درصدد جستجوی سردار میآیند تا آن که سردار را در راهرو پیدا میکنند که زخم برداشته و افتاده است. ایشان را هم با وسیلهای که داشتند به باغ میآورند با یداللهخان پسرش و حاجیعباس و شیخقلی در درشکهای گذاشته به منزل صمصامالسلطنه میبرند و دکتری میآورند که زخمش را میبندد و توصیه میکند که ابداً نباید حرکت کند.هر چه از اسباب و اثاث و اسلحه که در پارک بود، حتی لوحة طلاکوبی که از طرف مجلس شورای ملی به افتخار سردار ملی اعطا شده بود، همه به باد غارت رفت(۱۵) و چیزی از آنها به دست نیامد، به جز کالسکهای(۱۶) بیاسب که لاشة آن در پارک مانده بود. اسبهای شخصی سردار نیز که در خارج بود همه را برده بودند.
شغل بنده در این روزها
اما بنده چه میکردم و به چه چیز اشتغال داشتم؟ شغل من این بود که هر روز به نظمیه رفته، دو سه نفر را ضمانت کرده از نظمیه بیرون میآوردم، ولی چون بیرون میآمدند، نه منزل داشتند و نه پول. ناچار بایستی به هر یک از آنان مبلغی بدهم که تا بتوانند یکی دو روز خودشان را اعاشه کنند.
سردار و سالار در منزل صمصامالسلطنه چگونه به سر میبردند؟
هر روز جمع کثیری از نمایندگان مجلس شورای ملی اعم از نمایندگان آذربایجان یا ایالات و ولایات دیگر و رجال معروف تهران به عیادت و دیدار ستارخان سردار ملی و باقرخان سالار ملی میآمدند و ایشان را تسلیت میدادند و بنده نیز به دوستان و آشنایان و نمایندگان تأکید میکردم که سردار را تنها مگذارید و ایشان را دلداری دهید که فوقالعاده متأثر و ملول است و از تجار و اصناف مخصوصاً از اصناف و تجار تبریزی هر روز جمع کثیری به عیادت ایشان میآمدند.اولین شخصی که صبح روز یکشنبه پیش از همه در منزل صمصامالسلطنه به عیادت آمد، مرحوم شیخ اسماعیل هشترودی بود، وقتی که میخواست وارد اطاق شود، میبیند که سردار در رختخواب دراز کشیده است، بیاختیار اشک از چشمانش فرو میریزد و از روی سردار بوسیده و مدتی او را تسلیت میدهد. واقعاً مرحوم شیخ اسماعیل بیش از تمام وکلا دربارة مرحوم ستارخان دلسوزی میکرد.مرحوم دکتر لقمانالدوله با یک نفر دکتر دیگری که او هم آذربایجانی بود(۱۷) ،هر روز به عیادت سردار میآمدند و به معالجة زخمش میپرداختند. با آن که سردار گاهی که در موقع معاینه پایش را حرکت میدادند عصبانی میشد، ولی ایشان ابداً دلگیر نمیشدند و تسلیتش میدادند و تمام همت خود را بدان گماشته بودند که بتوانند کاری بکنند که پای سردار بهبود یابد و از حرکات و رفتارشان معلوم بود که علاقة مفرطی نسبت به سردار دارند.
روزی مرحوم سردار اسعد به عیادت سردار(ستارخان) آمده بود و از این پیشآمد ناگوار اظهار تأسف میکرد و سردار هم چیزی نمیگفت، ولی معلوم بود که از سخنان سردار اسعد چندان دلخوش نیست تا آن که سردار اسعد گفت: «سردار! ای کاش این تیری که به پای تو خورد، به چشم جعفرقلی میخورد (مقصود سردار بهادر است).» سردار چون این شنید حوصلهاش سر رفت و گفت: «خود میکشی حافظ را، خود تعزیه میداری»؟ سردار از سخن سردار ملی نیک دلتنگ شد با وجود این خودداری کرد و گفت: «سردار امر بر شما مشتبه شده است، باعث پیشآمد این وقایع ناگوار کسانی بودند که با شما عقد موافقت بستند و جلسات محرمانه درست کردند، وقتی که اوضاع و احوال را مطابق آمال خود ندیدند، خودشان راه سلامت پیش گرفتند و شما را به مهلکه انداختند.»
۳-کاوشگران تاریخ انگشت در دهان مبهوت حیران ،میان برگ های زرین تاریخ درحیرت می مانندکه چگونه برخی جنبشی ملی را تا حد جنبشی محلی تقلیل می دهند..متاسفانه کتاب هایی که تاکنون در رابطه با مشروطه چاپ شده ،هیچکدام رهبران و سران وطراحان واقعی مشروطه را جامع به رشحه ی تحریر در نیاورده است.و هر کس فقط بدنبال کشیدن گلیم خویش است وبس.تاآنجاکه .نوعی بومی گرایی متعصب ونیاپرستی باافکار گمراه کننده وتقلیدهای کورکورانه فقط خواننده به کم دانشی تحریف نویسان تاریخ مشروطه رهنمون می سارد.لذاکسانی که بدنبال حقیقت هستند.به این ابیات نظری داشته باشند.
که شاعرانی چون بهار واشرف گیلانی (نسیم شمال)در گرامیداشت رشادت ها واز جان گذشتگی هایشان اینگونه مشروطه سرایی نموده اند:
«بخت سپهدار فرخنده بادا/سردار اسعدپاینده بادا/
صمصام ایران برنده بادا/ضرغام دین را دل زنده بادا
…ملک الشعرای بهار ،ز صفاهان علم کاوه پدیدار شد/شد بخت به ما یار از جلوه سردار /
اسعد که مدد بخش جنود سعدا شد/به به چه بجا شد…اشرف گیلانی »
وامیدوارم تعصبات کور موجب نشود تا بزرگ مردانی که همه ی هستی خود را در راه این کشور داده اند از سوی افرادی که تاریخ وادبیات این کشور را نمی شناسند، مورد بی مهری قرار گیرند.